من یه اتاق دارم که هیچکس حق ند اره حتی هوس کنه که بیاد توش،حد اقلش اینه که اگه کسی با من کار داره خوب در بزنه ، اجازه بگیره بعد تازه در صورت امکان و واجب بودن کار آن شخص شخوص من و فقط من میام بیرون و به حرفش گوش میدم.
خلاصه بدون صغرا کبرا چیدن باید بگم کسی حق نداره وارد حریم شخصی ( اتاق) من بشه
ولی همه میشن
بابا چرا هیچکس منو درک نمی کنه....عجب گیری کردم ها . . . من نمی دونم چرا هر کی از دم در اتاق من رد می شه فکر میکنه مثلا اینجا حلوا پخش می کنن و اگه نیاد و یه سری نزنه از دستش رفته
ای بابا
تازه این که چیزی نیست فوقش اینه که با آدم کار دارن ...قبول! اما آخه چرا محض رضای خدا هم که شده به من نگاه نمی کنن ؟؟؟...در واقع باید گفت همه جا رو نگاه می کنن جز من که مثلا خدایی نکرده مخاطبشونم !!!...
آره دیگه باید سوخت و ساخت!
یکی نیست به این بنده های خدا بگه آخه این دری رو که روز اول معمار بد بخت اینجا کار گذاشت واسه این نبوده که همین جوری باز بزاریشو بری واسه این گذاشت که ببندیش و بری یا وقتی با اونی که تو اتاق هست کار داری مرحمت کنی و با اون نازنین دستت که خداوند عزوجل عطا فرمودند بر آن در بینوا با ریتمی آهنگین و کوتاه بکوبی تا مخاطب مطلع گردد و در صورت امکان شما را به داخل فراخواند
اوه اوه ! چه متن ادبی ای شد از من بعید بود
یه کی میگفت هروقت تو زندگی به یه در بزرگ برخوردی که یه قفل بزرگ روش بود نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود اون در باز نشه جاش یه دیوار بود
حالا نمی دونم این داستان راستان رو کی واسه اهل و ایال این خونه تعریف کرده که از کوچیک و بزرگ حتی پدر بزرگ وقتی تو خونه ما به یه در بسته (در اتاق من) میرسن سعی بر آن دارن تا وارد شوند
جدیدا یه فکر بکر کردم . رو در اتاقم یه چیزی تو این مایه ها رو نوشتم:
ورود ممنوع حتی شما دوست عزیز
